شعر درماني
(نوشتن، آخرین روانشناس است) چارلز بوکوفسکی
شنبه سی ام آذر 1387
ماچا ماچ
سیبهای رسیده ای دارند
و از یقه ی بازشان
مثلثی از پوست باقی مانده
جز اینکه بیایند روبروی تو بایستند
و خیال شرقی ات را با لبخندی سرخ
خراب کنند
شغل دیگری ندارند
تاجر گوشتی تازه اند
اما بعضی وقتها
شبیه درختان از جنگل فرار کرده ای میشوند
که قادر نیستی
میوه های مخفی در برگشان را
با پول خارجی ات نخری
قادر نیستی خودت را در خودت نگه داری
بیرون می آوری
می بری نزدیک
و میگویی:
هر چه ماچا ماچ
نوشته شده توسط خیرالله فضلی
در 12:55 | لینک ثابت
•

