تبليغاتX
شعر درماني - ماچا ماچ

شنبه سی ام آذر 1387

ماچا ماچ

 

سیبهای رسیده ای دارند

 

و از یقه ی بازشان

 

مثلثی از پوست باقی مانده

 

جز اینکه بیایند روبروی تو بایستند

 

و خیال شرقی ات را با لبخندی سرخ

 

خراب کنند

 

شغل دیگری ندارند

 

تاجر گوشتی تازه اند

 

اما بعضی وقتها

 

شبیه درختان از جنگل فرار کرده ای میشوند

 

که قادر نیستی

 

میوه های مخفی در برگشان را

 

با پول خارجی ات نخری

 

قادر نیستی خودت را در خودت نگه داری

 

بیرون می آوری

 

می بری نزدیک

 

و میگویی:

 

هر چه ماچا ماچ

 

 

نوشته شده توسط خیرالله فضلی در 12:55 |  لینک ثابت   •